ادامه این داستان

ادامه این وبلاگ در این جا

http://doctorshyn.blog.com

است . فعلا که خواهر سرور وردپرس را عروس هزار داماد کردند و این فیلتـر شکن ها هم اگر یک بار مصرف نباشند یک سرشان وصل می شود به خلای گـرداب دات آی آر . یک فیلتـر شکن تا باز می شد آدرسش می شد گـرداب دات آی آر دات ام پی تری . خلاصه دیگه اینجوری . فتح الفتوحات بعدی هم حتما بلاگر و کل گوگل و یاهو و بینگ و …. بلاگفا !

.

من دیگر کارگر ِ باربر برده ی بی بهای شما نیستم آقا
دیگر دوره گرد ِ دست فروش ِ دست از پا دراز تر، دست به دهان ِ دست آویز ِ دست انداختن های شما نیستم خانم
من چاپگر کارخانه شما ، کارگر چاپخانه شما بودم ، چای چی آبدارخانه ، آبدارچی چای خانه ی بنگاه آبدارگاه دارآباد ، دربان درب خانه ی درب و داغان دشت مرغان ، شاگرد ِ پاگرد نشین گردگیر، من گماشته ی گـه پاک کن گاوداری هوشنگ گوساله ، حاج هوشنگ ِ گوساله و پدران ، حمالی فعال ، کند هوشی سختکوش ، قاطری قطور ،  دارای مهارت های خاص شامل خفت پذیری منت پذیری توسری خوری سر به زیری خستگی ناپذیری
ولی دیگر نیستم
نمی شوم
دیگر در چاپ خانه و چای خانه و جـنده خانه ی شما ، در کارخانه ی کـیر برقی سازی ، کـرست تیتانیوم دوزی ، کانـدوم حریر بافی ، کار خانه ی ِ دارو خانه ی ِ دکتر کـس کشیان کـِـرم ِ کـیر چاق کن و کــون چرب کن نمی سازم ، سگدو نمی زنم ، پادو نمی شوم
دیگر آن جارو کش ِ پارو زن ِ زن ذلیل ِ کـس پرست ِ پرستار شیفت شب ِ بیماران روانی ِ دست و پا بریده ی ِ معلول ِ مسلول ِِ مفلوک ِ افلیج ِ خلیج و عسلویه و گرمای نود درجه و آچار کش و جـاکش و کلاش و کفاش ِ افغانی و کناس ِ ایرانی و غواص جوشکار ِ ملیونر ِ روماتیسمی ِ تروریست ِ تر زده به خود ، خود فروش ، خرده فروش ، مرده شور، کفن فروش ، کفتر فروش ِ کفتر باز ِ قمار باز ِ همیشه بازنده ی ِ شاگرد راننده ، خدا بنده ، خدا رییس ِ دعا نویس ِ روان نویس ِ کـس لیس ِ دست بوس ِ خانم رییس ، خاک بر سر ِخاک بوس ِ خاکروب و خاک انداز و خایـه مال شما بی مایگان نـــمــــی شـــوم
دیگر پیک موتوری ، پیک شتری ، عرق فروش ، خانوم بیار ، غلام سیاه ، کریم شیره ای ، عموکـیری ، زیر سیگاری ، پا منقلی ِ هیچ کس  نـــمــــی شـــوم
تمام شد . تمام شدم . تمام شدید . تمامتان کردم . تمام تان را کردم . می کنم . اصرار نکنید . اصرار نمی کنم .
من دیگر تن در نخواهم داد .دیگر تن دردمندم را به دریوزگی ِ درخواست در نخواهم داد . تن من نخواهد خواست .

با تبریک روز زن ، در صدر فهرست فروش اینترنتی

Shalom aleichem

دو خدا ، یک بشریت را محاصره کرده اند . دو گرگ یک گله را گرفتار ، به گروگان گرفته اند . دو دین دنیای یک بشریت را گـاییده اند . دو گرگ ، دو خدا ، گلوی گله ای بی گناه را به گلوله به رگبار ِ مرگبار ِ گه و گلوله ، به گه لوله کشیده اند . بشریتی در باریکه ای در کناره ی کرانه ی مدیترانه با دستان محمد و موسی بر گلویشان ، گله ای که دیوار گوشتی دو گرگ گرسنه اند . و حالا هدیه آورده اند . با پیام پیس ، لاو ، صلح ، سلام ، شالوم  و در جعبه های بیسکوییت موشک دور برد . و در کـون یک گنجشک منار جنبان . قسم به قدس کثیف ، جناب ایـهود یا لیکود یا یهود و با عرض صمیمانه ترین شالوم علیخم ها ، فقط هدیه آورده بودیم . داخل این کادو ها کـاندوم برای پر تراکم ترین نقطه جمعیتی زمین . با پیام پیس ، شاش ، گه ، کـون ، خون . و بدرقه شدیم . و تیر و تیپا خوردیم . قسم به قدس کثیف و کعبه مکعب ، به نغمه عرعر داوود و پرده ی مریم ، به تخـم چپ گوساله سامری و خر عیسی، به یاکوب به ایزاک ، به آبراهام ، به روح امـام ، به روح خاخام ، به یوم کیپور و روش هشانا و سوکوت و پسح ، به روز مباهله و معامله و روز عید و شب قتل و قدر، به بلندی های گولان و بعلبک و بیت المقدس ، یا اورشلیم یا جورازلیم یا هرچی و در پایان به روح پر فتوح موسی علیه السلام  که شالوم علیخم یهوه به او و به روح پر فتوح محـمد مصـطفی که سلام لا اله الا هو به او دین کـیر کلفتی است در گلوی دنیای من .

Dear Mr. President

لاشـی بین المللی . ایران را فاحـشه دیپلماتیک کرده اید آقای رییس جمهور . روسـپی سیاسی . ایران را جـنده ی جامعه جهانی کرده اید آقای پریزدنت . مستر پریزدنت . تن مام میهن مان را انداخته اید وسط ، از سرخپوست های کُکی بولیویا و ونزوئلا، تا سیاه پوست های آدم خوار ِ کانیبال موریتانیا و سومالیا . کس مام میهن را انداخته اید وسط ، کـس مادرتان را انداخته اید وسط ، همه چیز را تاراج زده اید. به یغما برده اید . چینی های سگ مصب ِ سگ خور. کره شمالی هم مسلک چمن خور . لجن خور . هر کس می آید حظی می برد ، تکه ای می کند و می برد ، به فیضی می رسد و شما به فضل الهی یک روز دیگر ، یک دم دیگر ، ایران را ، ایران ویران را ، به ید توانا به قوت بازو ، با دست پلاستیکی رهـبر معظـم انقلاب ، هر کشوری  می آید ما را ، مام ما را ، می گـاید و می رود و یه آب هم روش . بی هیچ نتیجه ای . بی هیچ نصیب و منفعتی . مفتی . مجانی . افغانستان می آید آبت را ، امارات خاکت را.  مگر همین پوتین نبود که می گفت من در رهبر ایران سیمای مسیح را دیده ام . سیمای یک بی پدر . ضجه تان را شنیدم آقای رییس جمهور . پیام تان را شنیدم . شبیه جنـده تا بیخ خورده بود : ما با هم همسایه بودیم نامرد ! مگه نگفتی با من دوستی ؟ حالا که خرت را از پل ، تا بیخ خـایه ، تا بیخ گلو ، کردی ، رفتی ؟ بی هیچ مزدی و منتی . بی هیچ نصیب و منفعتی . باز هم مفتی . مجانی . فقط برای اینکه یک بار دیگر ، یک سال دیگر ، یک آن دیگر ، سوار بر قاطر قدرت ، بر قطار قدرت و یک دانشجوی جلقـی دیگر را ، یک دختر پریـود ضعیفه دیگر را باتوم باتوم کنید . وقت اجرای سناریوی آخر است آقای رییس جمهور . پیش به سوی ساعت صفر …

زن زنده می شود

زن ایرانی امروز افسار پاره کرده است . لگام گسیخته است . مرزهای وحشیت طبیعت ، تحجر شریعت ، قانون قبیله و آیین ایل و عائله را در هم نوردیده ، وارد امروز شده است . زن ایرانی دیگر چپیده در پتو و تپیده در پستو نیست .  زن ایرانی پا از پیله بیرون گذاشته و بی پروا پرواز می کند .

اسپـرم متحرک است . وول می خورد . تخمـک اما ثابت است . ساکن است . بر این اساس ، این نر است که فاعل است . کننده است . خواهان است . عامل است . و ماده پذیرنده است . مفعول است . پذیرفته است که کرده شود . زیر باشد . انتخاب بشود . خوانده باشد . این قانون طبیعت است . نظام حیات وحش است . قانون زندگی وحشیانه است . حکم شریعت است . قانون قبیله و آیین ایل است .

اما زن ایرانی امروز سلطه نمی پذیرد . مایملک کسی ، تحت تملک نمی شود . زیر نمی ماند . زیر بار نمی رود . تحقیر نمی شود . تن به توسری نمی دهد . زن ایرانی دیگر خانه دار خانواده و خایـه مال شوهر نیست . زن ایرانی  ِ مغفول تاریخ دیگر مفعول نیست . امروز دین مرتجع است که مفعول شده است . کار از کشف حجاب گذشته است . زن ایرانی کشف عـورت کرده است . خودش را کشف کرده است . قدرت عورت اش را. قیمت عورت اش را . هویت اش را کشف و کسب کرده است . زن ایرانی به جای اینکه آیینه به میان پاهایش بگذارد ، خودش را ، قیمت و قدرت اش را در آیینه جامعه می بیند . در تریبون نماز جمعه می بیند . در راهپیمایی های خود جوش می بیند . در ون های گشت ارشاد می بیند . چشم بندش را برداشته ، چادر و چارقد و چاقچورش را کنده و عریان شده . عریان جامعه اش را دیده و محوریت خودش را باور کرده است . محوریت ، قدرت و قیمت عورتش را در تریبون نماز جمعه و  در راهپیمایی های خود جوش دیده است . محبوبیت عورت اش و محدودیت خودش را دیده و به قضاوت نشسته است . او خودش را کشف کرده و سهمش را می خواهد . قدر می خواهد . قدرت می خواهد . کار از احقاق حق گذشته است . زن ایرانی اعمال قدرت می کند . امروز دین خداست که مفعول شده است . خداست که مفعول شده است . عرف و سنت بدوی  ِ بادیه است که مفعول شده است.

زن ایرانی قیام کرده است . قیامت  کرده است. دست نیافتنی شده است . امروز زن ایرانی است که انتخاب می کند . زن ایرانی است که جهت حرکت جامعه را تعیین می کند . مرد را ، مردم را به دنبال خود می کشاند . امروز مرد ایرانی است که مفعول شده است .

آمدم

در بادها بید آمدم

برگ برگ

پر

شکسته

و بسته

و خسته

و خرد و خراب آمدم

و خرده

و خرده

و خرده

و خورده شدم

« سردار صالحی »

ونوس کوچولو را با زبان شستم ، کشتم

من معنای ِ من ام

تو معنای من

در تو هم که باشم همان هیچم

تو برای دنیا هم

من برای تو هم

آیا

یک اسباب بازی هم نیستم ؟

یک گرگ قصه هم ؟

یک خرس ِ خسته هم ؟

کفن پوش ِ سیاه پوش ِ تابوت بر دوش

جسد من بر دوش خودم می رود

و همه ی آن میمون های حیوان

جیغ جیغ هیق هیق غیژ غیژ

به حال و روز من می خندند

از کوره راه باریک ِ کنار دره ی درد

فقط میمون های حـشری به سلامت می گذرند

فقط حیوان های وحشـی

موش های کور

بز های کوه

من سقوط کرده ام

سقط شده ام

از ترس دره به راس قله نگاه می کردم

به دنبال ِ خیال ِ خام ِ خدا

اَهـه اَه ، ول کن دیگه بابا اسدالله

یکی بود

یکی نبود

من بودم

کباب و کبود

من نبودم و

هیچکس نفهمید یکی کم بود

لطفا ً از فست فود ما چیزی نخرید . هـات داگ و برگر و هیچی نخورید . شما که نمی دانید . ما که می دانیم نمی خوریم . ما که کارگر موقت حاج ممد آقا هستیم به شما می گوییم کـیـر ِ خر ِ ما را نخورید . گربه تنوری نخرید . دل و روده – لوزالمعده ی فرآوری شده با کرم ِ گاو های پیر را ، تخـمدان سگ های ولگرد لواسانات و حومه را ، کـون مرغ های دردی ِ دزدی ِ حرام شده را ، ستون فقرات چرخ شده ی موش های ولیعصر ( عج ) را ، اسـپرم کرم ها و ان ِ عنکبوت ها را ، اعما و احشا سوسک ها را ، کرک روی پشت پشه ها را ، باسیل ها و آمیب ها و تک یاخته ای ها را ، گـه پیرزن ها را ، پشم در کـون حاج ممد آقا را ، عرق زیر بغل ما ها را ، این زهر مار ها را نخرید و نخورید.

بعد از یه عومری خیر سرم رفته بودم جینده خانـَه ، دیدم بلا به دور یه پیرزنه همکلاس حضرت نوح ، لینگش هوا کرده سیگار می کشه ، صد و پنجاه کیلو هم عرض خرس ، اینگار مادر فولاد زره دیو ، موهاش ِ قیرمز کرده ، قیافش عینهو جن . به همه جونوری شبیه ِ ایلا به جینده . کـیرم که پا نشد هیچی خایـه هامم جوفت شد رفت چسبید به لوزه هام . تو دلم گفتم چیطوریه که تو بالا شهر جینده ها همه باربی و سایز صفرن ، همه جوون ان ، کـیـر می خورن کــون می دن لـیـس می زنن ولی تو پایین شهر ما مجبوریم خانوم هاویشام ِ کـیـر بزنیم ؟ هزار تا سیفلیس و سـوزاک و ایدس و هیپاتیک و کوفت و درد هم بگیریم ؟ تازه اونا پول توجیبی یه روزشون ِ می دن ما پول یه ماه حقوق سگدو زدن . رفتم سر چها راه یه داس و چکش گیرفتم دستم ، داد زدم اینا تو کوس ننه ات کاپ تالیسم ، زینده باد کومونیسم ( یا حداقل سس یالیسم )

من نه رسولم نه مدعی

من خودم خدا بوده ام

خودم خدای خوب خودم

من از خلق خدا

من از مخلوقین خالق نما

نبوده ام

من خالق خدای خودم بودم

من قاتل خدا و خودم و خوبی

من نه رسولم نه مدعی

من از حلق طبیعت

و از عمق حقیقت

فریاد

می کشم

به نام جـلـق ( یا کـاندوم )

کانون همه جنایات ، اون پیر ِ سگ پدر ِ بی پیره

منشا تمام این مکافات اون پیر سگ مصب بی پدره

عامل کل خسارات و کثافات ، پدره ، این سر سگ صاحب جـنده خواهره ، کـسه مادره

آلت جرم زنده ی همه ی جنایات قرون و اعصار ، کـیر پدره ، کـس مادره

من دکتر خودم بودم

این وبلاگ بعد از یکسال کـس شعر نوشتن و با داشتن فقط 462 بازدید یک وبلاگ شکست خورده است . مثل خودم حرمان زده و منفور و تخـمی است . مثل خودم خسته کننده و الکی و تهوع آور است . البته کاملا بقیه را درک می کنم که مرا به تخـم شان نگیرند ، چون من هم هیچ کس را به تخمـم نمی گیرم . اما این بلاگ حداقل برای خودم در حد یک دفترچه خاطرات و تفکرات بود . جایی برای بایگانی یادگاری ها و یادگیری ها بود . در طول این یکسال خیلی چیزها از همین گفتگو با خودم یاد گرفتم . مثلا قبلا می دانستم باید خودکشی کنم اما نمی دانستم چرا و امروز دقیقا می دانم . در این یکسال حسابی خودم را کند و کاو کرده ام و خودم دکتر ِ خودم شده ام .
من فکر می کردم « پوچی » هویت من است ، ولی فهمیدم پوچی ، ضد هویت است . من هم مثل هر پوچ ِ دیگر از نبودن خودم خسته شده بودم و می خواستم هویت خودم را به دست بیاورم و هست بشوم . اما فهیدم می توان هویت خود را ازبین برد و به پوچی رسید اما از پوچی به هویت رسیدن هرگز و هرگز و هرگز ….
من همیشه از جنون می ترسیدم . با اینکه غرق جنون بودم ، از آن می ترسیدم . اما امروز می خواهم به آغوش جنون بپرم . می خواهم دوباره در « پوچی » نیست بشوم . این بار آگاهانه و دکترانه .

جشن در طبقه بالا، سوگ در طبقه پایین

نمی دانم تلاش هایی که برای ثبت نوروز به عنوان میراث معنوی بشر صورت گرفته است ، کوشش برای ماندگار کردن کدام سنت حسنه بوده است . خرید و مصرف بی حساب و اندازه ؟ چیدن سیر و سکه و سیب و سرکه در کنار هم ؟ نظافت منزل ؟ دیدار اجباری اقوام و آشنایان ؟ چه نیازی است در دنیا جار بزنیم ما فقط یک مرتبه در سال محل زندگی مان را پاکیزه می کنیم . قرار دادن سرکه و سبزه در یک سفره برای اینکه سال پر شور و نشاطی در پیش رو داشته باشیم ، فایده ای ندارد . فعلا 25 % مردم ما مشکلات شدید روانی دارند و از سماق هم کاری ساخته نیست . با اینکه این همه سال سکه  در دست گرفتیم اما شاخص فلاکت مملکت تان اوج گرفته و هر سال بدتر و بدبخت تر از قبل بوده ایم .

در دوران کهن آغاز بهار و گرم شدن هوا ، روز جشن و شادی بوده است . چرا که پدران ما سوز ِ سرما را تاب آورده ، قحطی و گرسنگی را تحمل کرده و یک سال دیگر زنده مانده بودند . آنها قدرت و توانایی خود را برای غلبه بر سختی روزگار سرما جشن می گرفتند . به همین دلیل اگر عضوی از خانواده ای ضعیف باشد و پیش از بهار بمیرد آنها عید و جشن نداشتند ( و ندارند ) بله جشن نوروز پاداشی است به برندگان مسابقه ی زندگی .

نوروز هیچ وقت جشن ملی ( همگانی ) نبوده است . در قدیم این جشن فقط متعلق به کسانی بوده است که توانایی مقابله با دشواری های زندگی را داشته اند . امروز هم فقط متعلق به کسانی است که توانایی بهبود کیفیت زندگی خودشان را دارند . نوروز ِ امروز فقط فستیوال خرید و مصرف است . نو کردن وسایل و لوازم زندگی ، بهتر کردن وضعیت زندگی . نوروز فرصتی است برای اینکه ببینیم پس از یکسال زندگی کردن چه اندازه زندگی خود را بهتر کرده ایم . یا چه قدر زجر و رنج بیهوده برده ایم . نوروز مثل سالگرد تولد است . هم جشن است هم عزا و سوگ . بعضی خوشحال از اینکه یکسال دیگر زنده مانده اند و بعضی مغموم از اینکه یکسال دیگر هم  زنده ماندند .

برای من هم آغاز بهار یعنی یکسال تاخیر احمقانه دیگر در به سرانجام رساندن خودکشی .

مبادا روزگاران بی خرافات

خر موجودی است که رفتارهایش دلیل ندارد. بدون دلیل سر به صحرا می گذارد ، عر و بوق می کند ، جفتک می پراند. خر دلیل عاقلانه ای برای رفتار هایش ندارد . پس حق با آیت الله  ِ دکتر است .خرافات ، خریت است . خواه خرافات اسلامی ، ایرانی یا سرخ پوستی باشد. قول و قرار خدا و شیطان همان اندازه خنده دار است که نبرد اهورامزدا و اهرمن مضحک است . دعای باران هم مثل مراسم سرخ پوستی قربانی دادن به خدای باران کار بیهوده ای است . شب قدر همان قدر خرافه است که چهارشنبه سوری احمقانه است ، خریت است .

آتش بازی و ترقه –  فشفشه هوا کردن ، هر سال به صورت قانونی و در سالگرد 22 بهمن انجام می شود .جوان پر شور ایرانی می تواند در آن مراسم هر چه قدر بخواهد نارنجک دستی بترکاند و خرکیف شود اما این کار را نمی کند . نه تنها امسال که هر سال جشن چهارشنبه سوری مراسمی برای ابراز مخالفت با تسلط فرهنگ عربی – اسلامی فاتحان قادسیه و فاتحان تهران 57 است . هر آتشی که بر افروخته می شود در حکم مانیفستی است با این مضمون که هر چه قدر هم ما را فشار دهید ، ایرانیت از ما بیرون نمی رود . ما پای سوختن تن مان می ایستیم تا بدانید فرزندان سیاوشیم . اگر خون مان را هم بریزید ما آتش مان را می افروزیم .

در واقع ایرانی برای مقابله با حاکمیت خرافات مذهبی ، پرچم خرافات میهنی را علم کرده است . ایرانیت برای ایرانی یعنی پریدن از روی آتش . چرا که تنها نشان و نماد باقی مانده از آن فرهنگ کهن همین جفتک انداختن ها است . از همه ی به اصطلاح تمدن باستان تنها همین مراسم خرافه باقی مانده است . اما چرا این خرافات و مزخرفات در ذهن ایرانی نام فرهنگ غنی می گیرد ؟ ایرانی فقط بخشی از تاریخ را در نظر می گیرد ، خودش را نسل « برتر » می پندارد و هویت تاریخی اش را هویت ملی عنوان میکند. هنوز بعد از 1400 سال گمان می کند ، تاریخ در قبل از جنگ قادسیه « فریز » شده و بعد از اینکه گند ِ عرب و اسلام از این سرزمین پاک بشود ، تاریخ به حرکت می افتد و امپراطوری پرشیا گسترده خواهد شد . ایرانی نمی خواهد بپذیرد رسم پرش از آتش خریت است ، هفت سین خرافه است . پذیرش این مساله یعنی اینکه ایرانی هویت اش را از دست داده است .ایرانی از هویت امروز خودش راضی نیست و ناچار به در گذشته بودن است .

همانطور که فاشیسـم اسلامی عزیز ، پرده تقدس از خرافات گشود ، نیاز است یک حاکمیت فاشیـسم ملی هم پرده اهورایی – باستانی خرافات میهن مان را بدرد . مطمئناً آنروز خواهیم شنید : مراسم باشکوه چهارشنبه سوری با حضور پر شور مردم وطن پرست برگزار شد و ….خواهیم دید که عده ای با اتوبوس آمده اند و ساندیس به دست از آتش می پرند . بی آنکه دلیل عاقلانه ای برای این رفتار داشته باشند .

مردانگی مرهون بیل

در پایان این مصاحبه ی نامزد نوبل ادبیات « محمود دولت آبادی » ، نکته قابل توجهی عنوان شده است ، اما در تمام طول مصاحبه هیچ پیام و کلام جدید و جالب توجهی وجود ندارد . پیش بینی انـتخابات اخیر نیازی به استخراج از رمل و اسطرلاب نداشت . احتیاج به هوش فوق العاده و ذهن پویای استاد و ژن خاصه اش نبود تا بتوان حدس زد ، عنـتر خر مراد را به زبان خوش رها نخواهد کرد . حتی من هم ، من بی سواد و خانه نشین ، من بیمار روانی ِافسرده شدید هم این را پیش بینی کرده بودم . درد و دل کردن استاد درباره سی سال دور بودن شان از موسیقی و مطرب و محرومیت از سماع و امواج طرب هم به درد من و ما نخواهد خورد . پیش بینی جنگ و جدال هم باید سی و یک سال پیش انجام میشد نه امروز که سی سال است جنگ در همه لایه های اجتماع ما جریان دارد .

استاد می فرمایند : کار مرد را می سازد . من این جمله قصار را از دیگران هم شنیده ام . از دوستانی که اجبار خدمت سربازی ( نماد فاشـیسم ) را فرصتی برای مرد شدن می دانند . انگار مرد کسی است که حمالی کند ، توسری و تیپا بخورد ، گوش به فرمان باشد ، از منافع خودش بگذرد ، زجر و زحمت بکشد و دم نزند . این جمله را از یک افغانی هم شنیده بودم که می گفت : مهم نی آدم چکار م ِ کـِـنه ، مهم ایه که آدم هر کار دادن دوروس ب ِ کـِـنه . ای کاش استاد توضیح داده بودند که مردی چیست. آیا بیل زدن و خوشحال نگاه داشتن کار فرما یعنی مردی ؟ پس خود کار فرما چیست ؟ زن است ؟ کار فرما که با کمترین کار بیشترین منفعت را می برد ، نامرد است ؟ کار طاقت فرسا برای رسیدن به یک لقمه نان یعنی مردی ؟ یعنی انسانیت ؟ اگر کار معنای انسانیت است که خر بیشتر از همه مرد است . نکند استاد با دیدن اندازه ی مردانگی خر به این نتیجه رسید اند که انسان برای رسیدن به اوج مردانگی باید مثل خر جان بکند ؟ ایشان که همه را دهاتی می دانند کاش فرموده بودند مرد بودن در زندگی شهری به غیر از خر حمالی کردن چه مولفه هایی دارد .

استنباط من از افاضات استاد ادیب این است که: مرد کسی است که از توانایی های خودش درجهت منافع دیگران استفاده کند . مرد کسی است که خودش را فدای دیگران می کند ، زجر می کشد و راضی است . زحمت می کشد نه برای خودش ، برای کارفرما یا زن و بچه ها. اگر این طور باشد پس با افتخار می گویم که من یک نامردم . زنم . جـنده ام . من مردی را درک نمی کنم . هر چند می دانم شیر نری که چندین ماده را مطیع خودش کرده و از شکار آنها استفاده می کند ، فقط برای منافع خودش مبارزه می کند و چوب و دسته بیل کسی را تحمل نمی کند ، از خر بار بر و زحمتکش و سر به زیر کیفیت زندگی بهتری دارد . بدون شک هر خری هم آرزو دارد یک شیر نر و قوی باشد . حتی اگر دل ِ خودش را در ظاهر به مرد بودن خوش کرده باشد .

پی آواز حقیقت دویدن و چرخ زدن و بالا آوردن

یک طوطی در دکانی زندگی می کند . روزی پرواز می کند و شیشه روغن را می شکند . صاحب دکان به سرش می کوبد و پرش می ریزد . یکروز طوطی به یک فرد بی مو می گوید : تو هم از شیشه روغن ریخته ای که کچل شده ای ؟
بر سر مالکیت نویسنده ی شاهکار ادبی فوق دعوا شده است . افغانی ، ایرانی ، ترک ، تاجیک هر کدام می گویند « مولوی » مال ما است . من به عنوان یک ایرانی ، سهم خودم از مولوی را می بخشم . نمی فروشم ، دور می اندازم . اصلا من همه سهم خودم از ادبیات فاخر ِ خارق العاده ی خرافات محور ِ مزخرف این خراب آباد را می بخشم . نسبت به فردوسی و کـس افسانه های کهن یا نسبت به کـس شعر حجم و پلاستیک و پسا پست مدرن امروز کاملا بی تفاوت هستم . نه لذتی از آنها می برم نه ضرری برایم دارند . در میان این دو طیف زمان و بیان ، من با ادبیات عرفانی – عشقانی است که دشمنی دارم . من با دروغ است که دشمنی دارم . با دروغی که از سیزده سالگی تا نوزده سالگی من را سرکار گذاشته بود ، من را مست کرده بود دشمنی دارم .
من سیزده ساله بودم و در فقر و ناتوانی و بدبختی و تنهایی و افسردگی مطلق جسم و جان دست و پا می زدم . در گـرداب گـه و مرداب مرگ دست و پا می زدم . طبیعی بود که اگر چوبی خاری ، هر چیزی باشد من دستم را به آن بند کنم تا نمیرم و زنده بمانم . در آن باتلاق بلا ، عرفان مثل یک کشتی نجات بود . کشتی با شعر و شـراب و شور بزک شده بود . پرچم و نشان کشتی حقیقت بود . کشتی نجات می گفت حقیقت اینجاست : خدا و عشق . چه قدر فریبنده . من محتاج آن خدا بودم . برای من ِ ضعیف رسیدن به خدا یعنی اتصال به قدرت مطلق . برای زندگی خالی ِ من خدا یعنی همه چیز داشتن . عشق یعنی پاسخی به همه امیال و نیاز های وا پس خورده ام ، سرکوب شده ام . اولین قدم در راه رسیدن به خدا و حقیقت هم خود کـشی است . یعنی انسان خودش را سرکوب کند . خواسته ، میل ، نیاز ، احتیاج . اینا همه حجاب میان طالب و مطلوب اند . من آرزوی لباس داشتم و به خودم نهیب می زدم که ای احمق ! این تمایلات دنیوی ! را باید از خودت دور کنی . این ها وسوسه نفس است ، سودای میان تهی است تا اینها را از خودت دور نکنی آینه ات صیقلی نمی شود ونور خدا را نمی بیند . و به جای آرزو کردن نماز می خواندم . یک ساعت و نیم نماز خواندنم طول می کشید . تعقیبات ، تسبیحات ، تنبیهات …
به جای فکر کردن به خودم و خواسته هایم مولوی می خواندم ، سعدی ، غزل . هر چه قدر سعی می کردم من هم مثل آنها عاشق خدا بشوم ، نمی توانستم . حالا می فهمم همان روز ها هم ، با همه خریت و بچگی ام ، از ته دل این دروغ شیرین را باور نداشتم . روزها می گذشت و من سالک راه حق . اما حق جمال خود بر من نمی گشود . من حتی خانقاه هم می رفتم . اما دریغ از نشانی از بود ِ حقیقت . من که در ِ همه دنیا را به خودم بسته بودم ، پس این نور خدا چرا بر من نمی تابید ؟ من که موقع خواندن قرآن گریه ام می گرفت ، دیگر چه قدر صیقلی ؟ حالا می فهمم که آن روز به حال و روز خودم گریه می کردم نه به خاطر خواندن آیات آتش و قتل و قدرت . کشتی نجات دروغین در همان مرداب مانده بود و تکان نمی خورد . کشتی روز به روز فرو تر می رفت . راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست ، بله عرفان دروغ و خیالی است که به هیچ جا نمی رسد .
چگونه شد که من دروغ بودن این به اصطلاح حقیقت را درک کردم بماند . اما شش سال از عمر نکبت اندودم را صرف کردم تا از یک ایمان دروغی به خدا ، به یک ایمان حقیقی به نبودن خدا دست پیدا کنم .
مشخص است که چرا اهالی خاور میانه نمی خواهند مولوی و عرفان را رها کنند . ما گمان می کنیم با یک تابش نور حق بر وجودمان می توانیم همه چیز داشته باشیم . مولوی در آخرین لحظات عمرش می گوید : هر چند بدنم فرتوت است اما روحم قادر است همه عالم را پرواز کند . ما اهالی سرزمین خاورمیانه هم نمی خواهیم این قدرت خیالی را ازدست بدهیم . گمان می کنیم عرفان قدرت خاصی است که بقیه عالم از رمز و رموز آن آگاه نیستند . اگر مخترعین هواپیما با هزار زجر و زحمت توانستند آرزوی دیرینه بشر را برای پرواز محقق کنند ، ما توی رختخواب احتضار هم قادر به پرواز هستیم بی انرژی و علم و زحمت .

در ستایش قدرت و نکوهش مستی

تشنه آب می طلبد پس عجیب نیست که من تشنه قدرت باشم . من که مترداف با ضعف هستم . من که یک تخم گندیده هستم . من هستم که قدر قدرت را می دانم . من هستم که قدرت را می شناسم ، می لـیسم می پرستم . منظورم از قدرت ، داشتن ِ زور بازو نیست . شجاع بودن نیست . حتی پولدار بودن هم نیست . قدرت یعنی اینکه بدون داشتن زور بازو ، دیگران برای تو حمالی کنند . یعنی بدون اینکه خودت قوی و زورمند باشی ، از زور بازو و شمشیر و باتوم دیگران به نفع خودت استفاده کنی . یعنی بدون اینکه خودت پول داشته باشی از پول دیگران استفاده کنی . قدرت یعنی اینکه در عین ضعف ، توانایی استفاده از توانایی های دیگران را به نفع خودت داشته باشی . و این یعنی مهمترین توانایی . و من می دانم این یعنی چه . و دریغ که من تهی از هر توانم . هر چه در خودم جستجو می کنم دریغ از یک میکرو وات انرژی ، دریغ از یک اپسیلون ژول پتانسیل ، دریغ از یک جو تاب و توان . نمی دانم چرا ، از کی و از کجا اینقدر ضعیف و ناتوان شدم . و دلیل بی چارگی ام همین است . اینکه ضعف خودم را باور نداشتم . اینکه نمی پذیرفتم نمی توانم . اگر به جای امروز ، دیروز پذیرفته بودم که نمی توانم ، که چقدر تشنه ام ، شاید همان اندک توانم را بیهوده صرف نمی کردم .امروز که می دانم و می فهمم که نمی توانم ، امروز که پر از انگیزه و خواهشم ، نا توان و نابودم. مثل مرده ای شده ام که در زیر خاک زنده شده و هر چه قدر سعی می کند تابوتش را بشکند نمی تواند .
برای ما آدم های تشنه ، آدم های ضعیف ، آب یعنی همه چیز ، قدرت یعنی همه چیز . ما فقط با آب و قدرت است که هستیم . ما در راه رسیدن به آب وقدرت کاملا آماده مرگ هستیم . چون بدون آب و قدرت می میریم و نیستیم .
یک فرد مست با این که بدنش آب زیادی از دست داده است ، اما متوجه تشنگی خودش نیست ، چون مست است . حالا اگر این مست را در برهوت رها کنید ، بعد از اینکه مستی از سرش می پرد و می فهمد چقدر تشنه است ، دیگر برای زنده ماندن شانسی ندارد . نه اینکه نخواهد به دنبال آب برود ، بدنش حداقل آب لازم برای جستجوی آب را ندارد .
دریغ که مستی از سر من دیر پرید و افسوس که در این کویر قطره ای آب حیات نبود . من در راه رسیدن به قدرت نمی میرم ، از شدت ضعف می میرم .